هالویین در ونزوئلا! (هزینه های زندگی 2، دستمزد در ونزوئلا)

من به این دلیل که دوستان محدودی دارم و البته بودجه محدود تر جزو گروه مهمونی رونده قرار داشتم. دوست خوبم و استاد سابق زبانم باز هم به من محبت کرد و من رو به مهمونی یکی از دوستاش دعوت کرد. اصولا محاله این دختر بفهمه من تنهاام و به خصوص تو همچین مناسبتی بذاره خونه  بمونم. پس من یه سفر دو روزه داشتم به بارکیسیمتو، شهری که تو یکی از سفرهای قبلیم به ونزوئلا توش زندگی کرده بودم و کلاس زبان میرفتم. تقریبا ساعت 10 شب همه مهمونا جمع شده بودن و به خصوص پسرا با اون لباسا و ماسکاشون سرگرم مردم آزاری بودن! البته ما از پتانسیل آقا پسرا برای تبدیل شدن به هیولا با خبر هستیم، گویا فقط مشکل لباس داشتن که خوشبختانه این مشکل هم تو شب مهمونی حل شده بود. یه چیزایی هم به خودشون بسته بودن که یه صداهای ناجوری نمیدونم از کجاشون خارج میشد. یاد کارتون Corpse Bride افتاده بودم. خلاصه تا حدود ساعت 4 صبح مهمونی ادامه داشت و بعد از اون بعضیا رفتن خونه هاشون و کسایی هم که خونشون دور بود همون گوشه کنار خونه گرفتن خوابیدن تا فردا برگردن خونه؛ من و خانم معلم هم رفتیم خونه ی اونا.

واقعا جوونای ونزوئلایی خیلی خوب روابط اجتماعیشون رو مدیریت میکنن. فرمت دوست دختر/دوست پسری کاملا شناخته شده و واضحه و تو اولین نگاه هر جنس مخالفی رو روی تخت خواب تصور نمیکنن. از بچگی همه با هم بزرگ میشن و باور میکنن که رابطه ی اجتماعی یه دختر و یه پسر میتونه غیر از یه رابطه ی عاشقانه هم باشه. اینجا دخترا آخر هر دوستی ای رو بدون بروبرگرد ازدواج نمیدونن و پسرا هم برای ازدواج دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده نیستن که اگه بودن هم نمیتونستن پیدا کنن. بیشتر روابط تو کشورهایی مثل ایران خیلی سفید و سیاهه و غیر از این هیچ معنی ای نداره. جوون ها هم مقصر نیستن و دلیل این مشکل، فرهنگیه که روابط رو فقط صفر و یک میدونه. تو این جور جامعه ها اصولا دوستی نمیتونه معنی دیگه ای داشته باشه، تو دوران مدرسه هیچ رابطه ای که با یه روش معمولی اجتماعی شکل بگیره به وجود نمیاد و هر دوستی به قصد دوست پسر/دوست دختریه. بچه ها با این تفکر و  بزرگ میشن و وقتی به دانشگاه میرسن، با وجود اینکه وارد یه محیط اجتماعی استاندارد شدن باز هم همون طرز فکر مانع دوستی های معمولی میشه، هر دختری سلام یه پسر رو به قصد یه ارتباط دوست دختر/دوست پسری میگیره و البته، البته که اون آقا پسر هم به همین قصد سلام کرده. اشتباه نشه، من نمیگم باقی جاهای دنیا تو دانشگاه روابط عاطفی و دوست دختر/دوست پسری به وجود نمیاد، حتما هست و خیلی هم طبیعیه، اما دوستی به معنای رفاقت هم جای خودش رو داره. راه دور نریم، رو همین فیس بوک هفته ای چند نفر به من ایمیل میدن و دو تا سوال اولشون راجع به زبان و ونزوئلاست، از سوال سوم به بعد میخوان بپرسن الان چی تنته؟! و یحتمل انتظار هم دارن جواب من تاپ و شلوارک باشه! کسایی که فکر میکنن اگه یه دختر از فاصله 13000 کیلومتری داره جواب سوالشون راجع به اروپا و ونزوئلا رو میده، بدون شک عاشقشون شده و فقط میخواد یه برنامه باهاشون بذاره که شب تا صبح با هم ویسکی بخورن و الا ماشالله یا ساکنان ونزوئلا که فکر میکنن اگه یه دختر تنها اومده ونزوئلا حتما دنبال یه پسر ایرانی میگرده که باهاش دوست بشه و مطمئنا چه کسی بهتر از خودش؟! چون فوق دیپلم داره و تو فلان شرکت انبار دار یا قالب بنده و البته جایی نمیگه که حقوقش 5-6 ماه عقبه. هرچند ندیده نمیگیرم کسایی رو که مثلا از خوزستان یا عسلویه یا جاهای دیگه خوشبختانه اینقدر با جنبه و با شخصیت هستن که واقعا از ته قلبم هر کمکی از دستم بر میاد رو ازشون دریغ نمیکنم، اما متاسفانه وقتی بخشی از یه فرهنگ بیمار میشه، حتی اگه درمان شروع بشه دوره نقاهت طولانی ای داره؛ چه برسه به اینکه درمانی صورت نگیره و هر روز هم مریض رو تو شرایط بدتری قرار بدن. به نظر من مدرن بودن یه جامعه نه از روی تعداد فراری ها و بی ام دبلیو ها و پورش های تو خیابون یا خونه های نیاوران، که از رفتار اجتماعی آدمها مشخص میشه. تویوتا و جیپ و لکسوس همه جای دنیا هست و اگه نباشه مثل سودان تو یه ماه میشه به تعداد نا محدود وارد یه کشور کرد، اما اصلاح  فرهنگ کار یه روز دو روز و یه نفر دو نفر نیست. یکی از مهمترن دلایل فرار کردن من از ایران همین چیزا بود. گرچه اینجا ایرانی دیدم که با زنش میره استخر و زنش باید با لباس و روسری کنار استخر بشینه و و نهایتا آبمیوه بخوره و خودش با مایو تو استخر شنا میکنه و آب جو میزنه تو رگ. این رو به چشم دیدم. اول فکر کردم عربن، اما از کنارشون رد شدم و دیدم فارسی حرف میزنن. اینجاکسی نه از نظر قانونی و نه از نظر عقلی زن رو جنس دوم نمیدونه. زن ها رفتگر هستن، بار کامیون خالی میکنن و قاضی و جراح هم هستن. همه به معنای واقعی کلمه با هم برابرن. خیلی خوشحالم که تا حالا جمله های تهوع آوری مثل "شما اجازه میدی زنت اینجوری بره بیرون؟ شما اجازه میدی خواهرت همچین چیزی رو بپوشه؟" رو به انگلیسی و اسپانیایی نشنیدم و فکر میکنم هیچ وقت نشنوم. (مگر اینکه ایرانی ها خیلی رو زبان دوم و سومشون کار کنن)

چند تا عکس از مهمونی و چند تا خونه که پیاده از جلوشون رد شدم میزارم، شاید دوست داشته باشید حال و هوای اینجا رو ببینید. چند تا عکس هم از مرکز خرید سمبیل بارکیسیمتو میزارم. البته کادر این عکسها ممکنه خیلی بد باشن، چون نمیتونستم یه جا بایستم و عکس بگیرم. اصولا ونزوئلایی ها فهمیدن هرکسی می ایسته جلوی یه مغازه عکس میگیره ایرانیه. من واقعا نمیفهمم چه لذتی داره جلوی مثلا مک دانلد و تیمبرلند وایسی عکس بگیری. نوجوونای ونزوئلایی خیلی عکس گرفتن دوست دارن، ممکنه تو یه مرکز خرید هم عکس بگیرن، یا تو یه خرابه، اما عکس گرفتنشون برای ثبت اون لحظه از زندگیشونه، نه ویترین یه فروشگاه یا یه مشروب فروشی. تا حالا 3 بار تو کارکاس و والنسیا دیدم چند نفر جلوی ویترین یه مغازه دارن عکس میگیرن و از بغلشون رد شدم دیدم ایرانی هستن. به هر حال من در حین راه  رفتن عکس گرفتم، ببخشید برای کادر بندی ها یا لرزش گوشیم.

 

 

 

 

یکی از خیابونای شهر باکیسیمتو.

 

 

من عاشق این اسکلته شدم!

 

 

میخوام تو فیس بوک با این ریلیشنشیپ بزنم :)

 

 

 

 

کواترو یه ساز شبیه گیتاره، اما کوچیکتر و چهار تا سیم بیشتر نداره و من از صداش متنفرم! مرکز تجاری سمبیل بارکسیسمتو به شکل یه کواترو بزرگ ساخته شده.

 

 

یه کواترو کوچیک یه ستون زرده وصله. هرکی دید نمیگم لایک کنه، چون محاله آریایی باشی و لایک نکنی :|

 

 

این عکس کازینو نیست! بلکه از کریدور سالنهای سینمای این مرکز تجاریه. اولین سالن سمت چپ سالن شماره 4 و روبه روییش شماره 5 که 5 سالن اول فیلمهای معمولی نشون میدن. چهار تا سالن بعدی، یعنی سالن شماره 6-7-8-9 سالن فیلمهای سه بعدی هستن.


اینجا کم کم بوی سال نو هم داره میاد. بیشتر فروشگاه ها و به خصوص عمده فروشی ها سرگرم پرکردن قفسه هاشون از تزئینات درخت کریسمس و هدیه های سنتی و شیرنی های مخصوص نبیداد (عید) هستن و داخلشون پر شده از درختهای کریسمس. با دوستم به یکی از این عمده فروشی ها رفتیم و یه سری وسیله برای تزئینات موسسه ی زبانی که اون توش درس میده خریدیم. نزدیک سال نو یه شیرینی هم اینجا زیاد میشه که مثل گز خودمون، ولی شیرینتره و من خیلی دوست دارم. چند تا عکس هم گرفتم که براتون میزارم.

 

 

 

 



یه سری خورده ریز هم برای خونه خریدم که لیست قیمتهاشون رو اینجا میزارم، شاید به درد کسی که دوست داره از قیمتهای اینجا بدونه بخوره.

 

کرن فلکس شکلاتی 300 گرمی: 23 بولیوار

روغن زیتون اسپانیایی یک لیتری: 120 بولیوار

ران مرغ: هر کیلو 55 بولیوار ( سه هفته پیش خریده بودم 51 بولیوار)

فیله خوک: هر کیلو 80 بولیوار

24 شیشه 335 میلی لیتری آب جو: 224 بولیوار (مصرف دو ماهمه ها! دیدم من که دارم پول تاکسی میدم یه هویی خریدم!)

برنج ساده یک کیلویی: 7.20 بولیوار

اسپاگتی یک کیلویی ایتالیایی: 33 بولیوار

ماکارونی یک کیلویی ونزوئلایی: 25 بولیوار

آب میوه یک لیتری: 14 بولیوار

سیب گلاب!: هر کیلو 35 بولیوار

 

این چند روزه یه تحقیق مختصر هم راجع به دستمزد و در آمد ونزوئلایی ها کردم.

حداقل دستمزد تو ونزوئلا برای کسایی که حداکثر دبیرستان رو تموم کردن، اما هیچ تخصص و تجربه ای ندارن 2700 بولیواره. این پول برای 24 روز کار در ماه از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهره. این افراد معمولا برای کارهایی مثل وصل کردن سطل های زباله به ماشین های مخصوص یا ریختن زباله ها تو این ماشینا، کمک باغبون، یا جارو کردن خیابون ها استخدام میشن.

در مرحله بعدی کارگران با تجربه هستن که کارهایی مثل دستیاری مکانیک یا نقاش ساختمون یا نگهبانی فروشگاه ها و شهرکها رو انجام میدن. این افراد دستمزدی حدود 2900 بولیوار دارن.

کارمندهای ساده بانک با لیسانس تو 3-4 سال اول کارشون چیزی در حدود 3200 بولیوار ماهیانه حقوق میگیرن که با بیشتر شدن سابقه و بالا رفتن تحصیلات تا 5000-6000 بلیوار هم میرسه.

در مقابل به گفته راننده های تاکسی تو شهرهای بزرگ روزانه حدود 1200-1300 بولیوار ورودی دارن که از این مبلغ باید هزینه فرسایش ماشینشون رو هم کم کرد. (بنزین هم که تقریبا رایگانه)

من با دو تا پرستار و دو تا مزرعه دار ایتالیایی و آلمانی هم صحبت کردم و به گفته ی این دوستان دکتر های با تجربه که البته جراحی نکنن و کسانی که کار صادرات و واردات انجام میدن روزانه تا 5000 بولیوار درآمد خالص دارن.

به نظر من اینجا هم میشه تفاوت درآمد کسایی رو دید که یه کار کارمندی و بدون ریسک رو ترجیح میدن به کاری که هر روز باید برای پیشرفت و بالابردن دانش و کیفیت خدماتشون تلاش بکنن.

 

 

مرسی،

شیما :)

 

 

 

 

 

 

/ 9 نظر / 77 بازدید
ayoob or job

سلام ...یعنی پست نوشتی در حد بندس لیگا..........یعنی من الان ترکیدم...پست منحصر به فردی بود...کلی جالب بود...مخصوصا عکسها...[گاوچران]

محمد

سلام.واقعا پست جالبي بود. ببخشيدا ولي يه حساب كتاب كردم اگه سه كيلو برنج خريده باشي مجموع خريدت ميشه 629 بوليوار.فكر كنم براي يك نفر اين خريد چند روزه است. زندگي با حداقل دستمزد فكر ميكنم راحت تر از ايرانه. [چشمک]

امیر

آریایی رو خوب اومدی. [قهقهه] خوشم میاد تو هم مثل من از همین چیزای مملکتمون متنفری. امیدوارم همیشه تو زندگیت موفق باشی. منم تنها امیدم و انگیزه ام برای کار همینه که بتونم یه پولی جمع کنم و از این خاک آریایی و مردم غیور و با فرهنگ 2500 ساله خدافظی کنم.

داوود

مرسی شیمای عزیز از عکسای زیبا و مطالبی که برام تازگی دارن.. همیشه ازین کارا بکن دارم یواش یواش میام توی حالو هوای ونزولا امیدوارم یه روز بیام اونجا و سرزمین جدیدتو و البته خودتو ملاقات کنم راستی یه چیزی! ای ولخرج ! یعنی تو روز اول رفتی هتل پول یک ماه یه آدم نسبتا مرفه رو خرج کردی؟؟ فدات

حميد

سلام شيما خانم مطالب وبلاگتون خيلي خوب و جذابه ونزولا از كشورهايه كه ما ايرونيا شناخت كمي نسبت بهش داريم با خوندن مطالب شما به ونزوئلا علاقمند شدم

عماد

سلام ممنون از نوشته هاي مفيد و آموزنده، من همسرم بارداره. شنيدم ونزوئلا قانون تابعيت تولد در خاك اون كشور رو داره! آيا اگه من و همسرم بيام اونجا همسر باردارم رو توي فرودگاهشون بخاطر شكمش ديپورت نميكنن؟

saeed

والا من کانادا زندگی میکنم واین قیمتهای شما از اینجا هم گرونتره.با این تفاوت که حداقل حقوق اینجا ماهی 1500 دلاره واونجا 500 دلار حدودیمیگم. به هر حال موفق باشید

Ebi

سلام، راستی الان اونجا چه خبره؟ بحران اقتصادی و شورش و ریختن تو مغازه ها و غارت کردن؟ [وحشتناک]

محمد

ســــــــــــــلام اول ازت ممنوم واسه این اطلاعات که نمیشه هرجایی پیدا کرد بعدسم فقط میتونم بگم خـــــــــــــــــــوش به حالت.